آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد
عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي
گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد
آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي
چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد
نازنينم، نازنينم
ياد تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد
شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو
لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد
بعد از آن نامهربانيهاي بي حد وحصر
سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد


ای خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا
تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم ناله و فریاد کردی
خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

همراه حزن است و پریشانی
وقتی صدایی در خانه نباشد انتظار هم طولانی تر می شود
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
پس این زمان کی می خواهد تمام شود تا آسوده سر به بالین بگذارم
همین دیشب بود بی قراری می کردم از نبود ن ها
ولی امشب نگرانم
نگران خود...؟!
مثل دریا که موج اش دل ساحل می لرزاند
دیگر جنون دریا در من دمیده شد
بی آنکه بدانم خطا می کنم
و بر قلب دیگران می لرزانم
چه کنم ...
نمی شود...
نمی توانم...
هنوز دیر است
و هنوز انتظار زود
مرا از قاب خاکستری خاطرات پاک کرده اند
مثل نگاه ماتی می مانم که لبخند بر لبانش نمی چسبد
یا شاید نگاه گنگ تصویر هایی شده ام که سخن نمی گویند
چرا داغ دل تازه کنم
دلم می خواست چیزی برایت بنویسم
راستش دلم باز تنگ بود
و باز قولم زیر پا بود
می دانم حرفی بزنم سکوت می شنوم
آری هنوز بین حرف هایم سرم پایین می اندازم
می دانم دارد از دیر هم دیر تر می شود
بی خوابی شب های سرد و بی بهانه زمستان به پایان می رسد
و بهار از راه می رسد ولی من هنوز آماده نشده ام
دیگر خطوطی را کلمه نخواهم کرد و کلمات که جمله نخواهم ساخت
کسی فاصله من تا خدا نمی داند ؟
شاید نزدیک و شاید دور
کیست راز بهار را بداند
راز بهار خاطره است
خاطرات یعنی همین
تکه هایی از زمانی دورکه در قعر وجود می رقصد
خاطراتم...؟!
خاطراتی پُر زالفت
خاطراتی شاد
خاطراتی پُر ز غربت
خاطراتی تار
خاطراتی پُر ز آبستن های تلخ
حاصل همخوابیِ حس ُ حافظه
در زمان حال
در زمان حال دیروز
در زمان حال امروز

INTERVIEW WITH GOD
گفتگو با خدا
I dreamed , I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
God asked?
خدا گفت :
So you would like to interview me !
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time.
گفتم اگر وقت داشته باشید.
God smiled ,
خدا لبخند زد.
My time is eternity.
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
What surprises you most about human kind ?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered :
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood .
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again .
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money .
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
and then ,
و بعد
lose their money to restore their health .
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future,
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present ,
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،
And not the future .
نه در آینده
That they live as if they will never die ,
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived .
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God''s hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while .
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked :
بعد پرسیدم
As the creator of people ,
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to learn?
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied , with a smile ,
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To learn they can not make any one love them .
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
کرد
but they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد.
T o learn that it is not good to compare themselves
to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that a rich person is not one who has the
most,
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
but is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
, and it takes many years to heal them.
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing for giveness .
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o learn that there are persons who love them
dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings.
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
T o learn that two people can look at the same
thing,
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently.
اما آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
همیشه
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
